زر

امروز در میانم پیچیده بودی
خیالم ردّپای تو را می‌نمود

ساعت‌ها از گفتگویم با تو می‌گذرد
هیجانیست در میان، که تو را می‌خواند

می‌دانم که بسیار راحتی
تبادل کلمات را مرز عبوری نبود


راستی چرا اینقدر زمان زود آب می‌شود
کمتر از لیسیدن بستی در تابستان داغ

تازه وقتی تو در کنارم نیستی بیدار می‌شوم
دلم تو را می‌طلبد در حالیکه هستی!

احساس می‌کنم نسخه‌ای از درونم را مطالعه می‌کنم
آنچه اضافه می‌کنی همان را طالبم

هرگاه نامت را بر زبان می‌رانم حضورت را...
زیبایی لبخند و برق نگاهت
و آنچه از جنس و بوی توست جاریست در خلوتم

با من به اعماق می‌زنی
زر اندوخته‌ها را تقسیم می‌کنی

هیچگاه از تو به دل نبود چیزی
و تو نیز مرا به ضیافت واژه‌هایت رساندی

آرزوی آغوش تو مرا به تنگ نیاورده
آنگاه که لب می‌گشایی، فاصله‌ای نیست جز من

معطّر و لطیفی نازنین
تمیز و خواستنی

بوس...